جوانی کن همیشه با جوانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

g

بخت بیدار...

داستان بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"


داستان بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
دوشنبه 1 آبان 1391-09:53 ق.ظ
نظرات() 

ماه خالدار...

ماه خال دار
گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سینه بكوفت كه چه شده ای گل پسركم !
پسر نگاهی به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم كه امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این  دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روی و او را به نكاح (عقد )من در آری كه دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبركم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم كه تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج كردن 
اما بهتر است كه لختی درنگ نمایی كه اینگونه عاشق شدن ناگهانی را  رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم كه این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر كه پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر كرد و به خانه همسایه رفت .

 

ماه خال دار
گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سینه بكوفت كه چه شده ای گل پسركم !
پسر نگاهی به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم كه امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این  دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روی و او را به نكاح (عقد )من در آری كه دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبركم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم كه تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج كردن 
اما بهتر است كه لختی درنگ نمایی كه اینگونه عاشق شدن ناگهانی را  رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم كه این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر كه پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر كرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یكی از یكی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیام ك ) بزد كه یا بنی ! دراین منطقه كه تو ما را فرستادی نه یك ماه كه سه ماه در پشت ابرند و یكی از یكی ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته !
پس پسر نیز اس ام اسی بزد كه یا مادر ! آن ماهی كه خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد كه ای پسر این ماهان همه خال دارند .
 پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه آن ماه من خالش كمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان !
مادر لختی درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه من چشمهایم خوب نبیند كه خال كدام بزرگتر است .
پسر اس ام اسی دگر بزد كه مادركم همان ماهی كه مویش قهوه ای باشد !
مادر نگاهی بكرد و اس ام اس زد  كه این ماهان مویشان نیز یكرنگ است !
پسر با عصبانیت اس ام اس بزد كه مادر! آن دو ماه كوفتی دیگر موهایشان مشكی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو كه چشمهایت نمی بیند عینكی برای خود ابتیاع كن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی كدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد كه آخر دراین معركه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟!
پسر اس ام اس كرد كه مادر جان تو كه مرا كشتی ! خب ببین اگه لباس نازك دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا كه آن دو ماه دیگر این خال را  ندارند !!!
مادر كمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام اس زد كه احسنت بر تو شیر پا ك خورده ! یافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودی است !!
هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود كه مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت كه :
لندهور پدر سوخته !! خاك بر سر بی حیایت كنند! شیرم را حرامت می كنم (البته شیر خشكهایی را كه بر حلق كوفتی ات ریختم ) خجالت نكشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ............ ..
و البته ما در این داستان قصدمان این بود كه پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز كه به قصدمان هم رسیدیم



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
دوشنبه 1 آبان 1391-09:52 ق.ظ
نظرات() 

نجار پیر...

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد ...
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
دوشنبه 1 آبان 1391-09:51 ق.ظ
نظرات() 

امید...

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم.  دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
دوشنبه 1 آبان 1391-09:48 ق.ظ
نظرات() 

پشت هر مرد یك زن باهوش وجود داره!!!!!!!!!!!!

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-07:39 ب.ظ
نظرات() 

توجه.جایزه برای دو نفر.توجه..

سلام بچه ها یك سوال كه برای بیشتر بچه ها و مخصوصا خودم و همچنین شما پیش اومده اینه كه چرا بیشتر مخاطبهای وبلاگ من دختر ها و خانوم ها هستن اخه چرا واقعا؟؟؟

به خاطر همین من دوتا جایزه تعیین كردم به اولین پسری كه بیاد به وبلاگم وبرام كامنت بذاره 
و دومین جایزه به خانومی تعلق میگیره كه بهم بگه چرا بیشتر مخاطب های وبلاگ من خانوم ها هستن البته با دلیل چرا؟
البته شما مثل همیشه میدونید كه اینجا همه چی در همه 


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-07:19 ب.ظ
نظرات() 

برتری دختران نسبت به پسران (با اینكه ناراحت شدم از این مطلب اما چاره چیست واقعیته دیگه)طنز

مدیر كل دفتر امور زنان وزارت آموزش و پرورش موفقیت تحصیلی دانش آموزان دختر را نسبت به پسران بیشتر دانست.
مهری سویزی به خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت: دانش آموزان پسر نسبت به دختران دارای مشغله های فكری و ذهنی بیشتری هستند كه این عامل می تواند یكی از مهمترین عامل های درس نخواندن دانش آموزان پسر باشد.
سویزی محور اصلی فعالیت آموزش و پرورش را كارآموزی، مهارت و توانایی دانست و افزود: ارتقاء تعلیم و تربیت برای دانش آموزان تقویت آگاهی، علم، دانش، توسعه اخلاق، ایمان و توسعه وجدان از دیگر محورهای فعالیت ما است.
وی از تشكیل شورای راهبری بهبود زنان فرهنگی به منظور حل مشكلات این قشر خبر داد و گفت: در این راستا مشكلات زنان در 120 عنوان و 12 محور شناسایی و كارشناسی شده و پس از تصویب در شورا به استان ها ابلاغ می شود.
وی درباره جمعیت دختران دانش آموز كشور گفت: 15 میلیون دانش آموز در مدارس كشور مشغول به تحصیل هستند كه از این تعداد هفت میلیون و 500 هزار نفر دختر هستند



پسرا دیدن؟زورتون بیاد....ما دخملا بهتریم...تازه کلی دیگه مونده:


چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟
معمولا” باید در روان درمانی به دوران کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر می برند!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
ببین خانوم ، تو روزنامه نوشته که مردها به طور متوسط در روز از پانزده هزار کلمه برای
صحبت کردن استفاده میکنند ولی زنها از سی هزار کلمه . دیدیت ثابت شد شما زنها
بیشتر حرف میزنین تا ما مردها؟ خانم : هیچ هم همچنین چیزی نیست . فوقش ثابت
شده که ما هر حرف رو باید دو بار بزنیم تا توی مخ شماها فرو بره …! ببخشید چی
گفتی؟؟
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی ؟
خدا می گه: واسه اینکه تو دوستش داشته باشی
دوباره می پرسه پس چرا ناقص العقله ؟
خدا هم درجواب میگه:
واسه این که تورو دوست داشته باشه !!!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
فالگیر : فردا شوهرتون میمیره
زن : اینو که خودم میدونم . بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
نازک ترین کتاب دنیا : چیز هایی که مردان در مورد زنان میدانند!!!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
وقتی یه زن میبینه که شوهرش داره زیگزاک تو حیاط میدوه باید چیکار کنه؟
هیچی ، باید بهتر هدف بگیره و به شلیک کردن ادامه بده
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
به پنجاه تا مرد در ته اقیانوس چی میگن؟
یک شروع خوب !!!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
به زنی که همیشه میدونه شوهرش
کجاست چی میگن؟ (بیوه).
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
مرد : عزیزم ، من میخوام از تو خوشبخت ترین زن دنیا رو بسازم
زن : خیر پیش!!!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
بهترین انتقام از زنی که شوهرتون را از چنگتون در آورده چیه؟
بذارین شوهرتون مال اون بمونه !
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
مامان ، من شنیده ام تو بعضی از کشورها زن و شوهر قبل از ازدواج همدیگه رو
نمیشناسن ! راسته ؟ دخترم تو همه جای دنیا وضع همینه !؟
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
پسرها به ۵ گروه تقسیم میشن
‌گروه اول پسرایی هستند که دخترا رو بدبخت میکنن!
گروه دوم پسرایی هستند که اشک دخترا رو در میارن!
گروه سوم پسرایی هستند که جوون دخترا رو به لبشون میرسونن!
گروه چهارم پسرایی هستند که کاری میکنن دخترا روزی ۱۸ بار‌آرزوی مرگ کنن!
گروه ۵ پسرایی هستند که به اشتباه فکر میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
بهترین مدرک دروغ بودن قصه ها چیه؟
مجرده ! شاهزاده افسانه ای همیشه خوش تیپ و باهوش و پولدار و مجرده
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
آگهی نیازمندی : به پنج مرد زرنگ و کاری یا یک زن نیازمندیم !!!
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ ☻
زن خودش را زیبا می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد،
تکامل یافته تر از مغز اوست !


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:59 ب.ظ
نظرات() 

یك خاطره تلخ یا شیرین از خودم....

سلام به دوستان گلم یك خاطره باحال از خودم از اونجایی كه من عاشق رادیو از نوع جوونش هستم هر مكانی هر جایی كه میرم رادیو گوش میدم یعنی حتما باید رادیو جوان رو گوش بدم داخل تاكسی نشستم به راننده گفتم اقا میشه رادیو جوان رو بگیری راننده گفت مگه رادیو گوش میدی گفت بله اخه عادت كردم چیكار كنم خب رادیو روشن كردم راننده رو گفتم شما رادیو جوان گوش میدید گفت بله گفتم چه برنامه هایی گفت بیشتر برنامه هاش گفتم مثلا گفت تیتر داغ اجرای حسن اسماعیل پور گفتم ا چه جالب منم عاشق اسماعیل پورم گفتم پاتوق رو هم گوش میدید گفت بله گاهی وقتها گفتم پس شما باید من رو بشناسید گفت شما؟گفتم میلاد مدرسی هستم دیگه بچه ها راننده از تعجب دهنش باز شد گفتم اقا جلو رو نگاه كنید راننده گفت جدی میلاد مدرسی پاتوق شبانه ابوالفضل اینانلو گفتم بله دیگه مگه چندتا میلاد مدرسی داریم گفت اقا چه جوری وارد رادیو شدی گفتم من 6یا 7 ساله مخاطب رادیو جوان هستم خیلی زحمت كشیدم بالاخره جوابشم دیدم یك جورایی به كمك خدا تو رادیو جوان جا افتادم من به عنوان تنها نماینده سبزوار جشنواره جوانه رادیو دعوت شدم بیشتر بچه ها بودن با من اشنا شدن بعد پیگیری من بیشتر شد تو برنامه ایمیلی تلفنی تا اینكه شدم این..

گفت پولی هم گرفتید تا حالا گفتم كم بچه ها راننده فكر كرد دیگه من خیلی پولدارم بعد از پیاده شدنم كرایه رو بنده خدا دوبرابر از من گرفت اینم عاقبت شناختن بچه ها تا میتونید جزوه مردم عادی باشید بهتره... تا خاطره بعد خدانگهدار


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:38 ب.ظ
نظرات() 

در پی كاهش جمعیت پسراان نسبت به دختران...

در پی کاهش جمعیت پسران نسبت به دختران: 

درخیابان: دختر:جـووون! تـو! 

پسر: ایییییییییییش! گمشو! 

دختر: شماره بدم زنگ می‌زنی؟! 

پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداری! واسه چی مزاحم پسر مردم می‌شی! 


************************************** 


علائم دختران نسبتا خوب (چون دخترها اصلا خوب نمیشن .. باور کنین ) 

۱- یک دختر خوب همیشه میگه چشم ؛ چرا و چگونه تو کارش نیست 

۲-یک دختر خوب هیچ وقت نمیزاره یه پسر اول بهش سلام کنه . این وظیفه دختر هاست که اول سلام کنن. 

۳-یک دختر خوب هیچ وقت نباید طاقت دیدن ظرفهای نشسته تو خونه رو داشته باشه (بلا نسبت بعضیها باید مثل ... کار کنه ) 


*************************************** 


مثل چینی :اگر میخواهی برای یک روز معذب باشی مهمانی کن و اگر می خواهی برای یک 

سال معذب باشی پرنده نگاهدار و اگر می خواهی مادام العمر معذب باشی زن بگیر !!! 


************************************** 


همیشه عکس همسرت رو تو کیفت بزار تا هر وقت مشکل بزرگی واست پیش اومد 

به عکسش نگاه کنی و بدونی مشکل بزرگتری هم داری ! 


************************************* 


فرق پیر دختر با پیر پسر: 

اولی موفق نشده ازدواج کنه ولی دومی موفق شده ازدواج نکنه ! 


************************************* 


یه دختره به یه پسره میگه اگه منو بوس کنی واسه همیشه برای تو میمونم 

پسره میگه: ممنونم از هشداری که بهم دادی !!!  


************************************ 


زن به مرد : 

عزیزم تو از چیه من بیشتر خوشت میآد ؟ 

از اخلاق خوبم یا از بدن خوش فرمم !؟ 

مرد : از هیچکدوم عزیزم ! من از اعتماد به نفست خوشم میاد !!! 


************************************ 


و خداوند مرد را نمک زندگی آفرید تا زن را از گندیدگی نجات دهد !!!


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:36 ب.ظ
نظرات() 

برتری پسران نسبت به دختران...

یک پسر اگه تا آخر عمرشم ازدواج نکنه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه چون حتی تو سن ۵۰ سالگی هم میتونه بهترین کیس ها رو داشته باشه ولی امان از روزی که یه دختر بشه ۳۰ سالشو شوهر نکرده باشه!…
- یک پسر اگه همزمان ۵ تا زن هم داشته باشه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه ولی امان از روزی که یه زن شوهر دار …….
- یک پسر اگه طلاق بگیره بهش هیچی نمی گن و بد هم نگاش نمیکنن ولی به دختره میگن مطلقه و … اوه اوه بد نگاه کردن که حداقل قضیه ست…!
- یک مرد اگه زنش بمیره همه میگن آخی بیچاره زنش ولی اگه یه زن شوهرش بمیره بازم میگن آخی بیچاره زنش!!
- همه پیرمرد های جذاب زیادی رو سراغ دارند ولی شما پیرزن جذاب سراغ داری؟؟؟
- اگه با ضریب خطای ۱ درصد یک پسر خوشگل و یک دختر خوشگل از تو خیابون بیاری و جفتشونو دونه دونه بفرستی حموم بعد اینکه بیان بیرون تازه میفهمی کی واقعا خوشگله!
… و اما: طبق آخرین تحقیقات دانشمندان نسل بشر نه موقعی که اتمسفر تموم شه و نه موقعی که سوخت خورشید تموم شه و نه در هیچ حالت دیگه ای منقرض نمی شه بلکه تنها موقعی منقرض میشه که لوازم آرایش تموم شه! چون دیگه چهره واقعی دخترها رو میشه و دیگه هیچ پسری خر نمیشه با دختری ازدواج کنه و بچه دار شن!

دختران عزیز لطفا ناراحت نشید واقعیت تلخه دیگه میدونم وبلاگم كاملا دخترونس اما چه كنم منم یك پسرم دیگه


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:31 ب.ظ
نظرات() 

شب امتحان خوابگاه دختران و پسران....

www.parsnaz.ir - شب امتحان در خوابگاه دختران و پسران + طنز
خوابـگاه دخــتـران ( شب )

سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان زبان انگلیسی (استاد ضیایی) رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)

خوابــگاه پســران (شـب)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های  کلاس مـا که مثـل بچه های  شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.!


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:20 ب.ظ
نظرات() 

دروغ های پسران به دختران (صرفا برای خنده)

دروغ های متداول برخی پسران به دختران همراه با معانی آنها(طنز)

دروغ: بعدا" باهات تماس می گیرم

معنی: دیگه هیچ وقت منو نمی بینی

دروغ: تو قسمتی از وجود منی- نمی دونی تا چه اندازه دوستت دارم

معنی: تو برای من به اندازه کافی زیبا، باهوش و پولدار نیستی میزارمت کنار

دروغ: اون دختر هیچ تیریپی با من نداره - ما فقط دوست معمولی هستیم

معنی: عاشقشم

دروغ: من ترو برای وجود خودت دوست دارم

معنی: من فقط دنبال سکس هستم

دروغ: آخر این هفته با دوستام داریم میریم کوه

معنی: داریم میریم دختر بازی.

دروغ: می تونی 5 هزار تومن بهم قرض بدی؟ تا آخر هفته بهت برمیگردونم

معنی: پولتو ببوس و باهاش خداحافظی کن.

این هم شاید بزرگترین دروغی باشد که تا بحال گفته شده:

دروغ: قول میدم تا زمانیکه مرگ مارو از هم جدا نکرده عاشقت باشم، باهات صادق باشم و ازت نگهداری کنم

معنی: ازت میخوام لباسامو بشوری، خونمو تمیز کنی، غذا برام بپزی، وقتی مریض میشم ازم پرستاری کنی، از بچه هام مراقبت کنی، به دوستام و خـانوادم سـرویـس بدی . هر وقت بخوام میـرم با دوسـتــام و دخـتـرای دیـگـه گـردش، هیچوقت پول بـهت    نمی دم و هیچ کلمه خوشـحال کنـنده ای بـهت نخواهم گفت و هیچ کاری که برای تو جالب باشه انجام نخواهم داد!

اگر به شما هم دروغی گفته شده است، می توانید آنرا در بخش نظرات ذکر کنید.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:18 ب.ظ
نظرات() 

اینم شباهت دختران با پسران....

۱-هر دو تاشون فکر می کنن جامعه درکشون نمی کنه.
۲-به دو تاشون اگر رو بدی سوارت میشن
۳-هر دوشون می تونن ۲۰۰٫۰۰۰ تومان رو در ۲ ساعت خرج کنند.
۴-هردوتاشون با والدینشون دعوا و درگیری دارند.
۵- مهمترین ویژگی هر دوتاشون تغییر شخصیتشونه.
۶-دو تا شون در ظاهر دشمن خونی جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف میره.
۷-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هیچ وقت حرف راست نمی زنند!
۸-دو تا شون تا سن ۲۰ سالگی ۳ بار عاشق میشن و در عشق شکست می خورند! از ۲۰ به بعد هم تو رویا سیر میکنن و تو ۴۰ سالگی که از رویا بیرون می آیند می بینن اطرافشون ۵-۶ تا بچه و بدبختی و بی پولی و … هستش واسه همین این دفعه میرن تو کما و سکته میزنند!!!
۹-وقتی با یه پسر یا دختر ایرونی قرار میزاری باید ۲ ساعت دیرتر به محل قرار بری تا علف زیر پات جوانه نزنه!


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
یکشنبه 23 مهر 1391-06:15 ب.ظ
نظرات() 

تفاوت گفتاری دختران با پسران از دستش ندید خیلی باحاله ....

گفتگوی دو دختر پای تلفن:
سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم… می بینمت خوشگلم… بوس بوس بوس

گفتگوی دو پسر پای تلفن:

بنال… بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر

بعد از قطع کردن تلفن : 
دخترها:

واه واه واه !!! دختره ایکبیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد
پسرها:
بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه!!


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-08:17 ب.ظ
نظرات() 

تفاوت پسر با دختر من كه كاملا موافقم....

دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند...

1 - دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند.

2- اگر یه دختر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه.

4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه

دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

5- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

6- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

7- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

8- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از

طرف مقابله!


9- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.


10- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره

و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.


11- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن.

12- دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن .

13.دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا.

14- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!

15- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

16 - پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

16- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!


17- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره

تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

18- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!


19- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-08:10 ب.ظ
نظرات() 

پاتوق شبانه از نوع 1 از ساعت 20 تا 21 شنبه تا چهارشنبه...

سلام بچه ها خوب هستین وای برنامه پاتوق 1 با سردبیری حامد مرادیان و اجرای ابوافضل اینانلو و پیمان طالبی رو  تو غرفه نمایش های دیجیتال گوش دادین خیلی باحال بود من خیلی خوشم اومد چه تیكه هایی ابوافضل به پیمان مینداخت وای پیمان كه كم اورده بود میدید حریف زبون ابولفضل نیست بحث رو عوض میكرد من كه مردم از خنده همیشه تو مسابقه یارای ابوالفضل برنده میشدن میگم اگر ابوافضل با هركی دیگه از گوینده هام دوئل نكنه مثل حسن اسماعیل پور و سجاد شهرابی علی ضیاء یا حتی رامبد شكرابی بازم همشون حریف زبون ابوافضل نمیشن والا من كه تو مسابق ها هم حریف ابوالفضل نمیشدم در كل یك پاتوق كاملا متفاوت رو داشتیم حیف كسانی كه از دستش دادن ولی غصه نخورید بیایم همه با هم  بریم سایت پاتوق و از حامد مرادیان گل سردبیر پاتوق 1 خواهش كنیم پاتوق 1 هم مثل پاتوق 2 دو تا گوینده داشته باشه مثلا پاتوق 1 بشه ابوالفضل با پیمان ولی اگر بشه چی میشه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كلی میخندیم

نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-07:31 ب.ظ
نظرات() 

كاندیدها 23 مهر ماه انتخاب میشوند...

به گزارش ستاد خبری دومین جشنواره جوانه اسامی کاندیداهای بخش های مختلف جشنواره با تعویق اعلام خواهد شد
.
بنابر این گزارش کمیته داوری جشنواره اعلام کرد، به جهت دقت بیشتر در جمع بندی امتیازات و دقت در عدم تضییع حقوق افراد شرکت کننده در جشنواره، اسامی کاندیدا ها با یک روز تاخیر اعلام می شود.
 
مسول کمیته داوری جشنواره اظهار امید واری کرد معرفی کاندیدا ها راس زمان مقرر انجام شود و دیگر بار به تعویق نیافتد
.
دبیر اجرایی جشنواره ادامه داد : از روز شنبه با کاندیدا ها و صاحبان اثر تماس گرفته خواهد شد تا اطلاعات مربوط به عوامل هر اثر را کامل کنند. افتخاری در پایان گفت: کلیه کاندیدا ها در مراسم پایانی که روز 30 مهر برگزار می شود دعوت خواهند شد.


نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-07:22 ب.ظ
نظرات() 

نوشته ای از من در مورد جشنواره ....

سلام بچه ها خوبین ؟؟؟؟ چه خبر؟؟؟؟ خوبین خوشین سلامتین؟؟؟ وای كه فردا روز مهمی برای هممون حتما میپرسین چرا؟؟؟ اااااااااا.بچه ها یادتون رفته قراره كاندید های جشنواره اعلام بشه دیگه من دوست داشتم هممون كاندید بودیم ولی نمیشه این قانونه مسابقس همینم كه جزوه 40 نفر بودیم خیلی خوبه حالا ما تلاشمون رو كردیم بقیش رو میسپریم به دست خدا انشالا كه حق به حق دار میرسه ولی بچه ها اگر كاندید نشدیم نباید غصه بخوریم سال بعد با تجربه بیشتر شركت میكنیم و با كمك خدا رتبه میاریم البته من ناراحت نیمشم اگر كاندید نشم اخه تمامی ما خوب هستیم و خوبترین ما میاد بالا این نیست كه ما بد بودیم همین كه جسارت شركت كردن رو داشتیم خودش كلی خوبه درست ما تو جشنواره رقیب هستیم اما خارج از جشنواره انسان هستیم دوست هستیم پس به امید فردا كه امیدوارم حق به حق دار برسه...

نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-06:24 ب.ظ
نظرات() 

وبالاخره به اصرار بچه ها دست به قلم شدم و نوشتم...

ایستگاه اخر (رادیو جوان)

قطاری که به مقصد رادیوجوان میرفت اندکی در ایستگاه جوانه فستیوال توفق کرد و مهندس احمد پور رو به شنوندگان کرد و گفت:مقصد ما رادیوجواناست.کیست که با ما سفر کند؟کیست که اشتغال زایی و پیشرفت جوانان را توامان بخواهد؟کیست که باور کند جوانه ایستگاهیست تنها برای پیشرفت جوانان؟

سالها گذشت اما از بیشمار شنوندگان رادیو جز اندکی بران قطار سوار نشدند.از جوانه تا رادیوجوان هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد شنونده ای سوار میشد قطار میگذشت و سنگین میشد زیرا سنگینی قانون راه رادیوجوان است.

قطاری که به مقصد رادیو میرفت به ایستگاه رادیو فرهنگ رسید.احمدپور رو به شنوندگان کرد و گفت:اینجا رادیو فرهنگ است شنوندگان رادیو فرهنگی پیاده شوند.اما اینجا ایستگاه اخر نیست.شنوندگانی که پیاده شوند از جمع رادیوجوانی ها کنار خواهند رفت و رادیوفرهنگی خواهند شد اما اندکی ماندند قطار دوباره راه افتاد و رادیو فرهنگ را پشت سر گذاشت.انگاه مهندس رو به شنوندگان کرد و گفت:درود بر شماهدف من همین بود انکه جوانه و رادیوجوان را میخواهد در ایستگاه رادیو فرهنگ پیاده نخواهد شد.و انگاه که قطار به ایستگاه اخر (رادیو جوان)رسید ما شنونده های پایدار رادیوجوان به جمع همکاران رادیو جوان پیوستیم..

 

نتیجه              ( شنونده هایی رادیو جوانی هیچوقت             

                     به جز رادیو جوان به چیز دیگری فکر نخواهند کرد)



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-06:08 ب.ظ
نظرات() 

وبالاخره به اصرار بچه ها دست به قلم شدم و نوشتم...

من و رادیو جوان

 به لباسشویی میگویم که خسته نباشد.اخه ملافه ها رو خوب شسته اما هنوز بعضی از لباسها لکه هاشان باقی مانده.شسته های تمیز را میریزم توی سبد و می برم برای پهن کردن روی بند بعد برمیگردم و جاروبرقی را برمیدارم تاباهم اتاق ها را تمیز کنیم.بعدش نوبت درست کردن غذااست.همیشه مواد خامی را که برای غذا لازم است از دهن سرد یخچال بیرون میکشم و روی اتش گرم اجاق گاز میگذارم.تا گاز کارش را با ارامش تمام کند رادیو رو روشن میکنم وبه رادیو جوان گوش می دهم خوب حرف میزند چیزهای خوب یادم می دهداز همه ساکت تر تلفن است سیاه وسنگین یک گوشه اتاق روی میز کوچکی نشسته و صدایش در نمی اید تلفن را بر میدارم وشماره 02122040000 را میگیرم که مخصوص برنامه های رادیو جوان است البته این خط همیشه اشغال است بدون هیچ معطلی خط 02122050952 را میگیرم باز این خط وضیعیش از خط اول بهتر است یا اصلا میتوانیم پیامک بدهیم به شماره 30000881 هر جند پیامکها هیچوقت خوانده نمیشود اما ما میتوانیم امیدوار باشیم این حرکت همیشه تکرار می شود اینجوری دیگر هیچوقت تنها نیستم من و رادیو جوانی که دوستش دارم . همش همین است همین ها هستیم باهم پشت پرده های بسته برای تمام روز.  بچه ها اگر خوب نبود شرمندم به خدا شما به بزرگی خودتون ببخشید 



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
جمعه 21 مهر 1391-06:03 ب.ظ
نظرات() 

مرا بغل كن...

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:17 ب.ظ
نظرات() 

طوری زندگی كن كه زندگیت ارزش نجات داشتن داشته باشه...

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:16 ب.ظ
نظرات() 

حكایت ایراد پیرزن به مناره مسجدوتدبیر معمار...

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.


پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

....

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!


مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...


کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!


معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:14 ب.ظ
نظرات() 

درخت مشكلات...

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :


-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، 

دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:14 ب.ظ
نظرات() 

چشمه...

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.
آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟...

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود. 

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:12 ب.ظ
نظرات() 

استاد اصولا منطق نیست...

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : ....

نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و

کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام

عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم

تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

و از دیدگاه هر کس متفاوت است



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:07 ب.ظ
نظرات() 

انسانیت ساده یا پیچیده...

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,


به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,


خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,


دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,


دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,


همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,


من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,


ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,


یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:06 ب.ظ
نظرات() 

ماجرای انتخاب همسربرای شاهزاده چین...

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.


وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانیخواهد رفت.


مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.


روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.

...

همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.


روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.


لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!


 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-08:04 ب.ظ
نظرات() 

دوستی نسیه...

هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟ 

گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند. 

گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟ 

گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-07:58 ب.ظ
نظرات() 

لالایی...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !



نوشته شده توسط :میلاد مدرسی
پنجشنبه 20 مهر 1391-07:57 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic